سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا


کوچه روبرو


 به نام خدا 

جهنم سرگردان 


شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم

مرا تنها بگذار

ای چشم تب دار سرگردان  

مرا با رنج بودن تنها بگذار 

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم .

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم .

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند .

طلسم شکسته خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته

 او رابگو 

تپش جهنمی مست !

او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام .

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم .

جهنم سرگردان 

مرا تنها بگذار .


سهراب سپهری 

 


نوشته شده در جمعه 95/11/29| ساعت 4:47 عصر| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

 به نام خدا 

قصه ی زندگی همیشه همین طور بوده . بالا و پایین داره . غم و شادی داره . برای آدمای مختلف هم فرق می کنه . یکی غم داره و یکی روزگار خوشی خودشو می گذرونه . سمیه عزیزم ، روزای سختی رو داری می گذرونی . درست مثل خانواده های آتش نشانای حادثه پلاسکو ، عزیز از دست دادی . خدا رحمتشون کنه و خدا به شما و به همه خانواده هایی که عزیز از دست دادن صبر بده . تقدیم به تو و تقدیم به خانواده ی قهرمانان پلاسکو :

 


  

روزهای درد 

تلخ ، زهرآلود 

جان فرسا 

دختری دائم پی مادر میان موج مادرها 

مادری دیگر نمی بیند بعد از این فرزند 

خواهری دیگر ندارد مهر خواهر را 

یا نه قصه ی آتش ، زهری به جان هر که جان دارد 

تلخ تر شاید ، دیداری که دیگر وعده اش را جز به رویا کس نمی بیند .

تلخ ، اما هست .

زهر ، اما هست .


روزگار من و ما در این ایام به شادی می رود یا غم 

حرف های عاشقی 

لبخند کودکی دلبند 

 پله هایی که می برد ما را به اوج آسمان شاید .

خانه ی همسایه ام ، دل هم خانه ام مسیر دیگری دارد ؛ 

به غم درگیر .

تلخ اما هست . 


در پی اش اما روزهای دیگری هم هست ؛

برگ لبخندی 

نگاه مهربان مادر و فرزند 

 زلال آب 

بهاری که می آید بعد از این از راه 

روزهای خوب فرداها .

دور شاید 

هست 

اما هست ...


 


نوشته شده در دوشنبه 95/11/4| ساعت 12:47 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

به نام خدا 

 

تقدیم به مادری که امروز چهره در نقاب خاک کشید و تقدیم به فرزند از امروز بی مادر او :

نیشش را فرو کرده در جانش ؛

نهیبش ، نعره اش را برده تا اوج آسمان امروز .
کودکی امروز سیه پوشید .
لیک طره شب رنگ او امروز 
 برف داغ مادرش را دید .

 


نوشته شده در شنبه 95/11/2| ساعت 10:49 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

در دلم چیزی است .
عجیب و سرد و شورانگیز .
گرم گرم گرم ، چون سرخی رویم 
سرد هم پایاپای با دست و زبان من و دوشادوش خیال تو .
گرم اما نه
مبهم ، فتنه خیز ، شبیه ترس ها تاریک 
شاید .
سردتر از هر سیاهی ، روشن تر از هر عشق .
باورم داری ؟
ناگفته ام را چون خوانی ؟

در دلم چیزی است شبیه هراس و شوق 
شبیه تو 
شبیه خنده های تو.
و می ترسم سرابی دیگر از چشمت ، نگاهت بسازد ذهن دغل بازم  باز.
می ترسم من ، دوستش هم دارم  اما
بیش و پیش از هر چه هست و هر چه خواهد بود .
دوستش دارم گرچه بیش از سرابی نیست .

 در دلم چیزی است می دانی 
و من آن چیز عجیب مانده در دل را
دوستش دارم
 به سان عشق .
و پاس می دارمش چون جان 
چون تو .


نوشته شده در جمعه 95/4/25| ساعت 1:18 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

یک هفته می گذرد . دقیق تر بگویم ؛ دخترانه - مادرانه اش کنم : ده روز  و ده شب گذشته است . من هنوز در سردی و رخوتی یاس آور دوستی ام را و رفاقتم را فراموش کرده ام .
منیژه جان ده روز گذشته است که بی مادر چشم ها را باز می کنی و می بندی . ده روز و ده شب است که بی مادر صبح به صبح برمی خیزی و روز را شب می کنی و شب را روز . ده روز تمام نشدنی . ده روز هراس آور . ده ظلمت .ده روز و ده شب . مادرت را دوست داشتم . مهربان بود . گمانش آغوشش گرم تر از هر جای دیگری بود . حالا آن آغوش ، آن گرمی عوض شده است . با سردی خاک عوض شده است .
منیژه جان در مرگ مادر هیچ تسلایی نیست می دانم . کافی است هر فرزند یک روز بیماری مادر را دیده باشد تا بداند و تو چه صبورانه لبخند می زدی آن گاه که غافل از بیماری مادرت دیدمت و من غافل تر از هر چیز ، مست از چه بودم که غم را در چشم هایت نخواندم .
منیژه جان کاش هرگز نمی شد به تو گفت خدایش بیامرزد . مادرت خوب بود ؛ مهربان بود . کاش زبان گنگ بود  . کاش آن روز هرگز نمی آمد . سمیه را نمی شناسی . می دانم . دوستی است به لطافت باران . سال گذشته مادرش سفر کرده بود و چون نمی دیدمش ندانستم . بعد از چند ماه متوجه شدم . نه روی عرض تقصیر بود و نه یارای هم کلامی . که غم مادر دیده بود  و من مثل همیشه غافل . من گویی نه دوستش بودم و نه حتی آشنا که حتی بتوانم تسلیت بگویم . غم مادر را تسلایی نیست . می دانم . لیک آن چه که هست ؛ اثبات رفاقتی است که انگار من همیشه در آن عاجز می مانم .
منیژه جان کاش هرگز کسی مجبور نبود در غم نبودن مادری ، به فکر تسلا بیاندیشد و کاش هرگز هیچ فرزندی غم مادر نمی دید .


نوشته شده در یکشنبه 94/11/4| ساعت 1:6 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |















قالب رایگان وبلاگ پیچک دات نت