قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا


کوچه روبرو


 به نام خدا 

جهنم سرگردان 


شب را نوشیده ام

و بر این شاخه های شکسته می گریم

مرا تنها بگذار

ای چشم تب دار سرگردان  

مرا با رنج بودن تنها بگذار 

مگذار خواب وجودم را پرپر کنم .

مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم

و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم .

سپیدی های فریب

روی ستون های بی سایه رجز می خوانند .

طلسم شکسته خوابم را بنگر

بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته

 او رابگو 

تپش جهنمی مست !

او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام .

نوشیده ام که پیوسته بی آرامم .

جهنم سرگردان 

مرا تنها بگذار .


سهراب سپهری 

 


نوشته شده در جمعه 95/11/29| ساعت 4:47 عصر| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

 به نام خدا 

قصه ی زندگی همیشه همین طور بوده . بالا و پایین داره . غم و شادی داره . برای آدمای مختلف هم فرق می کنه . یکی غم داره و یکی روزگار خوشی خودشو می گذرونه . سمیه عزیزم ، روزای سختی رو داری می گذرونی . درست مثل خانواده های آتش نشانای حادثه پلاسکو ، عزیز از دست دادی . خدا رحمتشون کنه و خدا به شما و به همه خانواده هایی که عزیز از دست دادن صبر بده . تقدیم به تو و تقدیم به خانواده ی قهرمانان پلاسکو :

 


  

روزهای درد 

تلخ ، زهرآلود 

جان فرسا 

دختری دائم پی مادر میان موج مادرها 

مادری دیگر نمی بیند بعد از این فرزند 

خواهری دیگر ندارد مهر خواهر را 

یا نه قصه ی آتش ، زهری به جان هر که جان دارد 

تلخ تر شاید ، دیداری که دیگر وعده اش را جز به رویا کس نمی بیند .

تلخ ، اما هست .

زهر ، اما هست .


روزگار من و ما در این ایام به شادی می رود یا غم 

حرف های عاشقی 

لبخند کودکی دلبند 

 پله هایی که می برد ما را به اوج آسمان شاید .

خانه ی همسایه ام ، دل هم خانه ام مسیر دیگری دارد ؛ 

به غم درگیر .

تلخ اما هست . 


در پی اش اما روزهای دیگری هم هست ؛

برگ لبخندی 

نگاه مهربان مادر و فرزند 

 زلال آب 

بهاری که می آید بعد از این از راه 

روزهای خوب فرداها .

دور شاید 

هست 

اما هست ...


 


نوشته شده در دوشنبه 95/11/4| ساعت 12:47 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

به نام خدا 

 

تقدیم به مادری که امروز چهره در نقاب خاک کشید و تقدیم به فرزند از امروز بی مادر او :

نیشش را فرو کرده در جانش ؛

نهیبش ، نعره اش را برده تا اوج آسمان امروز .
کودکی امروز سیه پوشید .
لیک طره شب رنگ او امروز 
 برف داغ مادرش را دید .

 


نوشته شده در شنبه 95/11/2| ساعت 10:49 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

در دلم چیزی است .
عجیب و سرد و شورانگیز .
گرم گرم گرم ، چون سرخی رویم 
سرد هم پایاپای با دست و زبان من و دوشادوش خیال تو .
گرم اما نه
مبهم ، فتنه خیز ، شبیه ترس ها تاریک 
شاید .
سردتر از هر سیاهی ، روشن تر از هر عشق .
باورم داری ؟
ناگفته ام را چون خوانی ؟

در دلم چیزی است شبیه هراس و شوق 
شبیه تو 
شبیه خنده های تو.
و می ترسم سرابی دیگر از چشمت ، نگاهت بسازد ذهن دغل بازم  باز.
می ترسم من ، دوستش هم دارم  اما
بیش و پیش از هر چه هست و هر چه خواهد بود .
دوستش دارم گرچه بیش از سرابی نیست .

 در دلم چیزی است می دانی 
و من آن چیز عجیب مانده در دل را
دوستش دارم
 به سان عشق .
و پاس می دارمش چون جان 
چون تو .


نوشته شده در جمعه 95/4/25| ساعت 1:18 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |

یک هفته می گذرد . دقیق تر بگویم ؛ دخترانه - مادرانه اش کنم : ده روز  و ده شب گذشته است . من هنوز در سردی و رخوتی یاس آور دوستی ام را و رفاقتم را فراموش کرده ام .
منیژه جان ده روز گذشته است که بی مادر چشم ها را باز می کنی و می بندی . ده روز و ده شب است که بی مادر صبح به صبح برمی خیزی و روز را شب می کنی و شب را روز . ده روز تمام نشدنی . ده روز هراس آور . ده ظلمت .ده روز و ده شب . مادرت را دوست داشتم . مهربان بود . گمانش آغوشش گرم تر از هر جای دیگری بود . حالا آن آغوش ، آن گرمی عوض شده است . با سردی خاک عوض شده است .
منیژه جان در مرگ مادر هیچ تسلایی نیست می دانم . کافی است هر فرزند یک روز بیماری مادر را دیده باشد تا بداند و تو چه صبورانه لبخند می زدی آن گاه که غافل از بیماری مادرت دیدمت و من غافل تر از هر چیز ، مست از چه بودم که غم را در چشم هایت نخواندم .
منیژه جان کاش هرگز نمی شد به تو گفت خدایش بیامرزد . مادرت خوب بود ؛ مهربان بود . کاش زبان گنگ بود  . کاش آن روز هرگز نمی آمد . سمیه را نمی شناسی . می دانم . دوستی است به لطافت باران . سال گذشته مادرش سفر کرده بود و چون نمی دیدمش ندانستم . بعد از چند ماه متوجه شدم . نه روی عرض تقصیر بود و نه یارای هم کلامی . که غم مادر دیده بود  و من مثل همیشه غافل . من گویی نه دوستش بودم و نه حتی آشنا که حتی بتوانم تسلیت بگویم . غم مادر را تسلایی نیست . می دانم . لیک آن چه که هست ؛ اثبات رفاقتی است که انگار من همیشه در آن عاجز می مانم .
منیژه جان کاش هرگز کسی مجبور نبود در غم نبودن مادری ، به فکر تسلا بیاندیشد و کاش هرگز هیچ فرزندی غم مادر نمی دید .


نوشته شده در یکشنبه 94/11/4| ساعت 1:6 صبح| توسط نسرین فلاح| نظرات ( ) |















قالب رایگان وبلاگ پیچک دات نت