سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم

کوچه روبرو
 
قالب وبلاگ

در دلم چیزی است .
عجیب و سرد و شورانگیز .
گرم گرم گرم ، چون سرخی رویم 
سرد هم پایاپای با دست و زبان من و دوشادوش خیال تو .
گرم اما نه
مبهم ، فتنه خیز ، شبیه ترس ها تاریک 
شاید .
سردتر از هر سیاهی ، روشن تر از هر عشق .
باورم داری ؟
ناگفته ام را چون خوانی ؟

در دلم چیزی است شبیه هراس و شوق 
شبیه تو 
شبیه خنده های تو.
و می ترسم سرابی دیگر از چشمت ، نگاهت بسازد ذهن دغل بازم  باز.
می ترسم من ، دوستش هم دارم  اما
بیش و پیش از هر چه هست و هر چه خواهد بود .
دوستش دارم گرچه بیش از سرابی نیست .

 در دلم چیزی است می دانی 
و من آن چیز عجیب مانده در دل را
دوستش دارم
 به سان عشق .
و پاس می دارمش چون جان 
چون تو .


[ جمعه 95/4/25 ] [ 1:18 صبح ] [ نسرین فلاح ] [ نظرات () ]

یک هفته می گذرد . دقیق تر بگویم ؛ دخترانه - مادرانه اش کنم : ده روز  و ده شب گذشته است . من هنوز در سردی و رخوتی یاس آور دوستی ام را و رفاقتم را فراموش کرده ام .
منیژه جان ده روز گذشته است که بی مادر چشم ها را باز می کنی و می بندی . ده روز و ده شب است که بی مادر صبح به صبح برمی خیزی و روز را شب می کنی و شب را روز . ده روز تمام نشدنی . ده روز هراس آور . ده ظلمت .ده روز و ده شب . مادرت را دوست داشتم . مهربان بود . گمانش آغوشش گرم تر از هر جای دیگری بود . حالا آن آغوش ، آن گرمی عوض شده است . با سردی خاک عوض شده است .
منیژه جان در مرگ مادر هیچ تسلایی نیست می دانم . کافی است هر فرزند یک روز بیماری مادر را دیده باشد تا بداند و تو چه صبورانه لبخند می زدی آن گاه که غافل از بیماری مادرت دیدمت و من غافل تر از هر چیز ، مست از چه بودم که غم را در چشم هایت نخواندم .
منیژه جان کاش هرگز نمی شد به تو گفت خدایش بیامرزد . مادرت خوب بود ؛ مهربان بود . کاش زبان گنگ بود  . کاش آن روز هرگز نمی آمد . سمیه را نمی شناسی . می دانم . دوستی است به لطافت باران . سال گذشته مادرش سفر کرده بود و چون نمی دیدمش ندانستم . بعد از چند ماه متوجه شدم . نه روی عرض تقصیر بود و نه یارای هم کلامی . که غم مادر دیده بود  و من مثل همیشه غافل . من گویی نه دوستش بودم و نه حتی آشنا که حتی بتوانم تسلیت بگویم . غم مادر را تسلایی نیست . می دانم . لیک آن چه که هست ؛ اثبات رفاقتی است که انگار من همیشه در آن عاجز می مانم .
منیژه جان کاش هرگز کسی مجبور نبود در غم نبودن مادری ، به فکر تسلا بیاندیشد و کاش هرگز هیچ فرزندی غم مادر نمی دید .


[ یکشنبه 94/11/4 ] [ 1:6 صبح ] [ نسرین فلاح ] [ نظرات () ]

گنگ و مبهم ، نارسا ، خاموش 

بهت کردم گوشه ی دیوار

روبرویم هیاهویی شده برپا

من ، تنها چشم در چشم ضریحت دارم 

بی هوای هر که در آنجاست یا نمی آید کسی حتی .


یکی آمد

کیست او ؟

کتابت را نمی خواهی ؟

خوانده ای آن را ؟

نخوانده کتابم را به او دادم 

چشم در چشم ضریحت ، گوشه ی دیوار .


کار هر روزم شده ناخوانده کتابی در دست کنج این دیوار 

چشم در چشم ضریحت کتابم را کسی خواهد .

نه دعایی ، نه نیازی و نه حتی قطره ی اشکی 

گویی که باید بیایم ناخوانده کتابی را که دارم گوشه دیوار 

بسپارم به دستان منتظر و چشمان پر از شوق زائری دیگر .


بانویم سلام .

این بار شاید دعایی بر لبم آید ؛ 

نه فقط مانده برایم مهلت یک لحظه ی دیدار 

چشم در چشم ضریحت گوشه ی دیوار 

همان هر روزه قرارم

و چشمان زیبای ضریحت کنج این دیوار 

و کتابم نیم خوانده ، قدر سلام اول و چشم در چشم ضریحت .

خانم کتابت را نمی خواهی ؟

خوانده ای آن را ؟


چشم خود را از ضریحت برداشم لحظه ای گویا 

 قفس های خوانده و ناخوانده ی کتاب و چشم در چشم زائرت این بار .

گنگ و مبهم ، نارسا ، خاموش 

بهت کردم گوشه دیوار .

کتابت را نمی خواهی ؟

دستم می دانست این کتابم را تو ناخوانده دوست تر داری .

بهت در چشمان من را زائرت خوانده بود از قبل

رفته بود آخر .

کی ؟ نمی دانم .

ناخوانده کتابم در دست سردم خشک شد 

 زائرت رفت اما کجا ؟ نمی دانم .

گنگ و مبهم ، سایه وار می گردم

اینجا را ، آنجا را

به دنبال زائرت بانو . 

ناخوانده کتابم را باید زائری خواهد .

نمی خواهی کتابم را ؟

نمی خوانی مگر آن را ؟

خوانده ای تو کتابت را ؟

آه .

زائرت دارد کتابی در دست 

و می خواند .


گنگ و مبهم ، نارسا ، خاموش 

چشم در چشم ضریحت ایستادم من

بهت در چشمم ، گلویم ، زبانم ، دستان سرد و ناخوانده کتابم 

هق هق گریه .

نمی خواهی مگر من را ؟

قهر کردی با من آخر ؟

کنج دیوارم زائری دارد کتابش را با چه شوری خوب می خواند . 


[ جمعه 94/11/2 ] [ 1:27 صبح ] [ نسرین فلاح ] [ نظرات () ]

دیروز جوون همسایه بغلی مون فوت شد .خدا رحمتش کنه . مهم نیست که چقدر اونو می شناختم و مهم نیست که حتی اونو ندیدم .مهم گریه های مادرش هست که هر لحظه به گوش می رسه . مهم غم از دست دادن جوونه که هیچ کس حتی غریبه ها هم نمی تونن در اون تماشاگر باشن . داریم به محرم می رسیم و داغ جوونای که در کربلا بودن . درک داغ عزیز هنوز هم برام سخته و نمی تونم باور کنم کسی که تا دیروز بود ؛ یا نه تا همین چند ساعت پیش نفس می کشید الان دیگه نیست و دیگه نمی تونم باهاش صحبت کنم . یا نگاهش کنم . نمی دونم .فقط می گم خدا به دل مادرش رحم کنه . این شعر رو برای اون مادر گفتم . چون خونه ما نزدیک امام زاده هست کبوتر زیاد می بینم و خب آوردن کبوتر در شعر فقط به این خاطر هست و دلیل دیگه ای نداره . 

خدا رحمتش کنه و به مادر و خانواده اش صبر بده .

 


مادر و کبوتر

 

خسته و تنها

کبوتر

روی بام همسایه مان ، کز کرده ؛ غمگین است

و کوچه 

در هیاهویی عجیب و تلخ

مات گریه های مادری تنهاست 

و صدایش گرچه چونان زهر 

نوایی دیگر آورده 

نوایی چون درد

چون نگاه خسته و نومید کبوتر

روی بام .

 

کبوتر پرگشوده ؛ می رود انگار 

به دنبال کاروان ماتم کوچه

کجا ؟ همین نزدیکی ، آری گورستان

بر مزار غربت زده ، تازه ، خاکی 

پر از غم .

 

کبوتر خسته و غمگین

مادرک نومید

هر دو در حسرت

گم گشته در اندوه بی پایان 

تا شاید به پایانی بیانجامد این شب تاریک میان روز

این سیاه سالی که می بارد از هر گوشه اش ماتم .

هر چند جز خیالی نیست 

آنکه رفته بر نمی گردد

قلب مادر را التیامی نیست

و کبوتر را جز اندوه مادر پناهی نیست.


[ چهارشنبه 94/7/22 ] [ 1:11 صبح ] [ نسرین فلاح ] [ نظرات () ]

خیلی زودتر از اون چیزی که تصورش رو می کردم محرم اومد .

محرم اومد با همه ی اون چیزایی که با خودش میاره و برام مهمه .

پارسال این موقع مسافر بودم وامسال کنار حرم حضرت معصومه علیها السلام هستم . 

خیلی خوبه مجبور نیستم جایی برم ...

چند وقته این شعر رو تو ذهنم مرور می کنم :


دختری را که پدر در سفر است / دائما چشم امیدش به در است

هر صدایی که ز در می آید / به گمانش که پدر می آید 



[ دوشنبه 94/7/20 ] [ 2:18 صبح ] [ نسرین فلاح ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب
کوچه روبرو

http://koocheyrobero.ParsiBlog.com

بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 10
کل بازدیدها: 8841